نفرت
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
به شوق انکه به سوی تو نامه ای بفرستم . شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم. چو رفتم انکه کنم بنام تو اغاز نداد گریه مجالم . فتاد نامه ز دستم میان ایینه اشک روی تو را دیدم که خنده بر لب و چشمی به من نگران داشتی ؛مهر در ان نقش دلفریب دیدم ؛ نگاه سوی من و دل به جانب دگران...میان گریه نوشتم که :ای ستاره ب...
بی تو من زنده نمانم
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
بی تو طوفانزده دشت جنونم ؛ صید افتاده به خونمتو چسان میگذری غافل از اندوه درونمبی من از شهر سفر کردی و رفتی بی من از کوچه گذر کردی و رفتیقطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهمتا خم کوچه به دنبال تو لغزیدنگاهم {تو ندیدی}نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم چون در خانه ببستم ؛ دگر از پای نشستمگویا زلزله امد....
ای کاش بیایی
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
تو اشناترین برای من بودی وتنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب میشدم.دریغ در یک غروب بی انتها بار سفر بستی و رفتی.خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی.هر چه نگاهت کردم ؛ هر چه صدایت کردم ؛هر چه فریاد کشیدم ؛ هر چه بر سر و سینه کوفتمونامت را با هزار ارزو بر زبان اوردم ؛ خاموش نگاهم کردی و ...
{و بعد از رفتنت .....
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
تو در پاسخ دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی رویاییست و من تنها برای دیدن ان چشم تو را در دشتیاز تنهایی و حسرت رها کردم.این بود اخرین حرفت و رفتی ...!و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ؛ چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردمنمیدانم چرا رفتی....؟نمیدانم چرا..؟شاید خطا کردم و ...
کوچ پرغم ...
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
چشم در راهی که اخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در ان پای گذاشتی و رفتی؛ دوخته بودم.جاده ای که اغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ ؛ جاده ای کهخط وسط ان جای پای طلایی تو بود.امروز که به ان جاده و خورشید مینگرم ؛ دیروز بیادم می اید.دیروز که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی.من این رفتنت را هرگز فراموش...
غرور
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
زیر خاکستر ذهنم باقی است .اتشی سوزنده و سرکش هنوز .یادگاری است زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز.عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم که چرا مانده ام زنده هنوز.گاهگاهی که دلم میگیرد پیش خو میگویم ؛ انکه جانم بسوخت ؛ یادی ارد از این بنده هنوز.سخت جانی را بین که نمردم ...
جلسه عشق
-
تاریخ: 1391/6/22 ساعت: 19:51
جلسه محاكمه عشق بود و قاضی عقل ، و عشق محكوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها ...