
تو در پاسخ دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانی رویاییست و من تنها برای دیدن ان چشم تو را در دشتی
از تنهایی و حسرت رها کردم.
این بود اخرین حرفت و رفتی ...!
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ؛ چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی....؟
نمیدانم چرا..؟
شاید خطا کردم و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی ؛
نمیدانم کجا...؟
تا کی...؟
برای چه...؟
ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.
بعد رفتنت ؛ اسمان چشمهایم خیس باران بود.
و بعد رفتنت انگار کسی حس نکرد
من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد
کسی نفهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد یا نه
هنوز اشفته چشمان تواٌم .
برگرد....
برچسب:
نویسنده: خاموش شده