خرید بک لینک

تو اشناترین برای من بودی وتنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب میشدم.

دریغ در یک غروب بی انتها بار سفر بستی و رفتی.

خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی.

هر چه نگاهت کردم ؛ هر چه صدایت کردم ؛هر چه فریاد کشیدم ؛ هر چه بر سر و سینه کوفتم

ونامت را با هزار ارزو بر زبان اوردم ؛ خاموش نگاهم کردی و رفتی.

ان روز غنچه های بغض در گلویم شکفت و اسمان ابری چشمانم بارانی شد.

انروز پرزدی ورفتی و پیش از انکه تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی ؛غمی به وسعت دریا در وجودم طوفانی شد.

شاید یک روز وقتی که من تنها در دشت غروب افتاب ؛ افتاب را تماشا میکنم ؛

از پشت تپه ها با یک سبد پر از یاس و نرگس پیدا شوی . بیایی وبه سبزه های دشت ؛شوق شکفتن دهی .

من هر شب دعا میکنم که تو هر چه زودتر از مهمانی فرشتگان خیالی بازگردی.

من هر روز صدای گامهایت را میشنوم که از اسمان می ایی و در محراب گلها نماز صداقت میخوانی.

و میبینم اطلس ها و مریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای تو اقتدا میکنند.

ای کاش بیایی ؛ نه برای پرندگان رها شده از قفس غربت

بلکه برای دل تنها وعریان من !!!!

برچسب: نویسنده: خاموش شده تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1391 ساعت: 19:51

صفحه بندی