
چشم در راهی که اخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در ان پای گذاشتی و رفتی؛ دوخته بودم.
جاده ای که اغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ ؛ جاده ای کهخط وسط ان جای پای طلایی تو بود.
امروز که به ان جاده و خورشید مینگرم ؛ دیروز بیادم می اید.
دیروز که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی.
من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد.
چرا که مرا تنها در میان غمها و تاریکیها و سختیها رها کردی و رفتی.
راستی یادت هست چگونه رفتی؟ وچرا رفتی؟ مگر من چه کرده بودم؟
ان روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت ؛ گدا گونه به خانه ات روی اورده بودم.
چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا میدانستم.
ولی افسوس! در به رویم نگشودی.
تو رفتی و ناراحتیم بیش از این باشد که چرا رفتی؛ این است که چرا انگونه؛ ناگهان و غریب و سرد و رویایی!
تو رو به غروب و من رو به تو.
تو پشت به من و من پشت به ارزوهای با تو بودن !
تو میرفتی و مرا میکشیدی.
من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید؛ خورشیدی که رو به غروب بود.
ناگهان از دستم رها شدی ؛ یا دستانم از تو رها شد.
به هر حال جدا شدیم . تو از من و من از یک دنیا امید .
من اشک میریختم که برگردی؛ تو میخندیدی به من ؛ که برگردم! من سوختم و تو میسوزاندی.
چهره ات هنگام رفتن یادم هست ؛ لبهایت خندان بود و سینه ات مالا مال از غرور.
من زانوزده تسلیم عشق شدم ؛ سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو بازستاندم.
تو رفتی انقدر که در انتهای جاده؛ همراه خورشید غروب کردی و رفتی...!!!
برچسب:
نویسنده: خاموش شده