خرید بک لینک

به شوق انکه به سوی تو نامه ای بفرستم . شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم. چو رفتم انکه کنم بنام تو اغاز

نداد گریه مجالم . فتاد نامه ز دستم میان ایینه اشک روی تو را دیدم که خنده بر لب و چشمی به من نگران داشتی ؛

مهر در ان نقش دلفریب دیدم ؛ نگاه سوی من و دل به جانب دگران...

میان گریه نوشتم که :

ای ستاره بختم بر اسمان وفا خیره ماندم و ناامید در ارزوی محبت؛ دل به تو بستم. چه ارزو؟ چه محبت؟ چه امیدی؟

کدام دل؟ چه شد که رشته این عشق دل افروز بریدی؟ چه شد که جام وفا را بدست قهر شکستی؟

چه روزها وچه شبها که ای پرنده عرشی به انتظار نشستم ؛ به بام من ننشستی؟ شکوفه ها چو به زلف بنشست

در شب مهتاب ؛ نگاه گفت : که به گرد ماه ؛ ستاره نشسته.

دو نسترن به بناگوش خود نهادی و گفتم:به لاله های بهاری گوشواره ای نشسته.

هنوز بانگ تو در گوش من نشسته که میگفتی:غریب عشقم و کلبه ی توست پناهم.

به جز عشق تو کسی به سینه نخواهم . هنوز خانه من بوی عطر تو دارد.

هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو میاید .

سپیده سوزد و ان نامه را بیاد تو بستم. به سوگ عشق گریزان خویش اشک فشاندم.

نهادمش به لب و به روی نامه بوسه ای نشاندم. بگفتمش:

برو ای نامه قاصد دل من باش وبگو به یار گریزان؛ حکایتی که تو داری ؛ تو زودتر از من ای نامه روی دوست ببینی

چرا حسد نبرم به سعادتی که تو داری!!!

برچسب: نویسنده: خاموش شده تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1391 ساعت: 19:51

صفحه بندی